IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
آلبر کامو
ویرایش
-
مترجم
خشایار دیهیمی - شهلا خسروشاهی
صفحات
736 صفحه
انتشارات
وزن
860 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
گالینگور

کتاب یادداشت ها نشر ماهی

یادداشت ها

نویسنده آلبر کامو
مترجم خشایار دیهیمی - شهلا خسروشاهی
انتشارات ماهی
موجود
رقعی
1403
3,000,000
کتاب یادداشت ها، اثر آلبر کامو، با ترجمه‌ی خشایار دیهیمی - شهلا خسروشاهی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب یادداشت ها نشر ماهی

یادداشت ها

موجود
رقعی
1403
کتاب یادداشت ها، اثر آلبر کامو، با ترجمه‌ی خشایار دیهیمی - شهلا خسروشاهی، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1403 توسط انتشارات ماهی، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

3,000,000

یادداشت ها نشر ماهی

اثر آلبر کامو

مشخصات محصول

نویسنده
آلبر کامو
ویرایش
-
مترجم
خشایار دیهیمی - شهلا خسروشاهی
صفحات
736 صفحه
انتشارات
وزن
860 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1403
تصویرگر
-
جلد
گالینگور

گوشه ای از کتاب

بسیاری از شادی های ناب من به ژان پیوند خورده اند. اغلب به من می گفت: تو احمقی. این تکیه کلام او بود، تکیه کلامی که هر وقت می خندید، می گفت. اما معمولاً وقتی که بیش از همه دوستم می داشت این را می گفت. ما هر دو از خانواده هایی فقیر بودیم. چند خیابان بالاتر از ما زندگی می کردند. در رو دوسانتر. ما هیچ کدام پایمان را از محله مان بیرون نمی گذاشتیم، چون همه چیز ما را به آن باز می گرداند. و هر دو در خانه هایمان همان غم و همان زندگی نکبت بار را می یافتیم. دیدارهای ما راهی برای فرار از همه ی این ها بود. اما امروز، وقتی از ورای این همه سال به پشت سر نگاه می کنم و چهره اش را می بینم، که چون کودکی خسته است، می فهمم که ما درواقع در پی گریز از این چیزها نبودیم و آنچه اینک در عشق ما گرانبهاتر از همه چیز است از همین سایه ای نشأت می گیرد که فقر بر سر ما گسترده بود. گمان می کنم که وقتی او را از دست دادم واقعاً رنج بردم، اما هیچ حس طغیانی نداشتم. برای اینکه من هرگز در تملک احساس راحتی نکرده ام. حسرت همیشه به نظرم بسیار طبیعی تر آمده است و اگرچه می توانم احساساتم را به روشنی درک کنم، اما هرگز نتوانسته ام از این فکر دست بردارم که ژان در لحظاتی مثل امروز بسیار بیشتر جزیی از من است تا آن زمان که روی نوک پایش می ایستاد تا دست هایش را دور گردنم حلقه کند. یادم نمی آید که بار اول چطور او را دیدم. اما می دانم که معمولاً می رفتم و در خانه شان او را می دیدم. پدرش کارگر راه آهن بود و وقتی خانه بود همیشه در گوشه ای می نشست، دست های بزرگش را روی زانویش می گذاشت و متفکرانه محو تماشا از پنجره می شد. مادرش همیشه مشغول کارهای خانه بود، ژان هم همین طور، اما چنان به نرمی و سبکسرانه که هیچ به نظر نمی آمد مشغول کار است. قد متوسطی داشت، اما همیشه به نظر من ریزه می آمد و حس می کردم چنان سبک و کوچولوست که هر وقت می دیدم از جلوی ماشین های باری از خیابان می گذرد، دلم می گرفت. حالا می توانم درک کنم که خیلی تیزهوش نبود. اما آن موقع هیچ وقت به این فکر نمی کردم.

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک