IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
فاطمه راستی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
362 صفحه
انتشارات
وزن
432 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1394
تصویرگر
-
جلد
شومیز

کتاب آسمان همه جا یک رنگ نیست

معرفی کتاب آسمان همه جا یک رنگ نیست

نویسنده فاطمه راستی
انتشارات برکه خورشید
موجود
وزیری
1394
246,000

معرفی محصول

کتاب حاضر، داستانی است که با بیان جزئیات لازم نگاشته شده است. نویسنده داستان را با پرداخت مناسب شخصیت‌ها و توصیف عمیق‌ترین احساسات و افکار آن‌ها و همچنین با بیان دقیق جزئیات صحنه‌ها نگاشته تا خواننده را از ابتدا تا انتهای کتاب با خود همراه سازد. در داستان می‌خوانیم: «عادت مو کوتاه کردن از همان موقع به جانم افتاد. گویی برایم معنای یک‌لحظه شروع تازه را داشت. هر بار که روزهای سختی را می‌گذراندم، به‌محض تمام شدنش، موهایم را کوتاه می‌کردم. به خودم که آمدم، دیدم، همیشه خدا موهایم کوتاه است».

کتاب آسمان همه جا یک رنگ نیست

معرفی کتاب آسمان همه جا یک رنگ نیست

موجود
وزیری
1394

معرفی محصول

کتاب حاضر، داستانی است که با بیان جزئیات لازم نگاشته شده است. نویسنده داستان را با پرداخت مناسب شخصیت‌ها و توصیف عمیق‌ترین احساسات و افکار آن‌ها و همچنین با بیان دقیق جزئیات صحنه‌ها نگاشته تا خواننده را از ابتدا تا انتهای کتاب با خود همراه سازد. در داستان می‌خوانیم: «عادت مو کوتاه کردن از همان موقع به جانم افتاد. گویی برایم معنای یک‌لحظه شروع تازه را داشت. هر بار که روزهای سختی را می‌گذراندم، به‌محض تمام شدنش، موهایم را کوتاه می‌کردم. به خودم که آمدم، دیدم، همیشه خدا موهایم کوتاه است».

246,000

آسمان همه جا یک رنگ نیست

اثر فاطمه راستی

مشخصات محصول

نویسنده
فاطمه راستی
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
362 صفحه
انتشارات
وزن
432 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1394
تصویرگر
-
جلد
شومیز

گوشه ای از کتاب

یک روز که به همراه مجید از مدرسه به خانه می آمدیم، از جلوی خانه عمو عبدالله میگذشتیم که همسایه دیوار به دیوارمان بود. منیژه خانم سرش را از در بیرون آورد و صدا زد: ((مجید. ننه، بیا. )) 
سمت در خانه شان رفتیم و او با همان فارسی آمیخته به لهجه عربی اش گفت : میخوام) یک صندوق رو جابه جا کنم سنگینه مجید با کمال میل به کمکش شتافت و من هم به دنبالش نگاهم را دور خانه چرخاندم خانه ای که به لطف عمو عبدالله با ازدواج دومش با وجود بچه های قد و نیم قد رنگ خلوتی به خودش نمیدید. لحظه ای بعد منیژه خانم به همراه مجید که یک سر دیگر صندوق را گرفته بود هن هن کنان صندوق را میکشید وقتی دیدم راهش را به سمت پله های بام کج کرد دلم نیامد مجید تنهایی آن طرف صندوق را حمل کند برای همین دویدم و آن سمتی را که دست مجید بود گرفتم اولش سعی کرد ما نعم بشود؛ 

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک