IdeBook.ir
مشخصات محصول
نویسنده
محمد قنبری
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
200 صفحه
وزن
230 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
-

کتاب از پمبا تا ماریانا

از پمبا تا ماریانا

نویسنده محمد قنبری
انتشارات شهید کاظمی - من و کتاب
موجود
رقعی
1404
210,000
کتاب از پمبا تا ماریانا، اثر محمد قنبری، در بازار نشر ایران، توزیع شده است.

کتاب از پمبا تا ماریانا

از پمبا تا ماریانا

موجود
رقعی
1404
کتاب از پمبا تا ماریانا، اثر محمد قنبری، در بازار نشر ایران، توزیع شده است. این محصول در سال 1404 توسط انتشارات شهید کاظمی - من و کتاب، به چاپ رسیده است. این محصول در قطع و اندازه‌ی رقعی، در سایت ایده بوک قرار دارد.

210,000

از پمبا تا ماریانا

اثر محمد قنبری

مشخصات محصول

نویسنده
محمد قنبری
ویرایش
-
مترجم
-
صفحات
200 صفحه
وزن
230 گرم
شابک
تیراژ
-
قطع
سال
1404
تصویرگر
-
جلد
-

گوشه ای از کتاب

چند بار به پرستار نزدیک شدم و گفتم: «به خدا من حالم خوبه بیا اینا رو از روی دهن و بینی من باز کن این هوا بد هواییه!» پرستار هیچ توجهی به من نمیکرد برای اینکه حرصم را در بیاورد، پشتش را به من می کرد و با دستش به دستگاههایی که لوله های اکسیژن و سیم برق بهشان متصل بود، مشغول میشد و درجه های مختلف روی دستگاه را کم و زیاد می کرد. از رفتارش خیلی ناراحت شدم و با خودم گفتم: «یه چند روز صبر کن سرکار خانم بذار حالم که جا اومد، به دکتر میگم از بیمارستان تسویه کنی و بری تو بخش اداری کار کنی که ارباب رجوع نداره و اونجا نمی تونی کسی رو کم محلی کنی دارم برات.... انگار نه انگار من را میبیند و صدایم را میشنوند در فضایی مثل صفحه نمایشی ذهنی دیدم معصومه همسرم همراه برادرش دوان دوان از در بیمارستان وارد شدند چند دقیقه ای نگذشته بود که از پشت در بخش مراقبت های ویژه من را میدیدند که روی تخت بودم به معصومه و برادرش نزدیک شدم و گفتم: «سلام حالت خوبه خانم خوبم؟ گریه نکن معصومه من کنار تم!»
آنها نه من را میدیدند و نه صدایم را می شنیدند. معصومه فقط گریه می کرد و لابه لای گریه هایش میگفت یا موسی بن جعفر! خودت برش گردون» صورتم را کنار صورت معصومه بردم و از پشت شیشه داخل اتاق را نگاه کردم. کنار تختی که رو به رویمان بود نام و نام خانوادگی ام روی یک وایت برد نوشته شده بود خواستم صورت کسی را که روی تخت خوابیده و کلی لوله و کابل برق و سنسور به صورت و جمجه و قفسه سینه اش متصل کرده بودند، ببینم همین که اراده کردم خودم را کنار تخت دیدم. نمیدانم چطور از شیشه ضخیم اتاق وی آی پی و دیوار سنگی اش گذشته بودم! به صورت مریضی که روی تخت خوابیده بود نگاه کردم. با دقت دیدم!

دیدگاه کاربران

دیدگاه شما

هنوز دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است. اولین نفر باشید.

CAPTCHA

با ثبت دیدگاه، موافقت خود را با قوانین انتشار دیدگاه در ایده‌بوک اعلام می‌کنید.

مشاهده قوانین ثبت دیدگاه
  1. 1 فقط درباره همین محصول و تجربه واقعی‌تان بنویسید.
  2. 2 از زبان مؤدبانه استفاده کنید؛ توهین منتشر نمی‌شود.
  3. 3 سؤال را در بخش پرسش و پاسخ بپرسید، نه در دیدگاه.
  4. 4 تبلیغات، لینک و شماره تماس درج نکنید.
  5. 5 دیدگاه پس از بررسی تیم محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک

پرسش خود را بپرسید

درباره این محصول سوال دارید؟
پرسش خود را ثبت کنید تا پاسخ بگیرید

مشاهده قوانین پرسش و پاسخ
  1. 1 پرسش باید مشخص و مربوط به همین محصول باشد.
  2. 2 وضعیت سفارش را از حساب کاربری پیگیری کنید.
  3. 3 قبل از پرسش، موارد مشابه را مرور کنید.
  4. 4 پاسخ ممکن است از خریداران یا ایده بوک باشد.
  5. 5 پرسش پس از بررسی محتوا منتشر می‌شود.
مشاهده قوانین کامل ایده بوک